دنياي زيباي من
مي خواهم از تو شعر بسازم ، نمي شوي يا اندكي ز خود كنمت كم ، نمي شوي نه سيب عشق دارم و نه طاقت فراق "حوا" ي تو "منم" كه تو "آدم" نمي شوي !
وقتش رسيده از تو و تكرار رد شوم از هم نشيني ِ در و ديوار رد شوم تا خود نداده اي به من اخطار ، رد شوم تا سر نداده ام به تن ِ دار ، رد شوم بايد از اين سياست ِ بيمار رد شوم بهتر همانكه در شب ِ بيدار رد شوم از اين سه نقطه هاي هدف دار رد شوم ! مي خواهم از حوالي انكار رد شوم وقتي نمي كني به من اصرار ... ، رد شوم ! بايد كه از "وجود خود" اين بار رد شوم بايد از اين چكامه " به اجبار" رد شوم ...
پ . ن 1 :
دلم آغوش خدا را ميخواهد ، در بستر مرگ ؛ و تو را ، كه
جسم خدا شده اي در تار و پود زمان ! شروع
كن ؛ خدا
پشت پلك هايم منتظر نشسته است ...
پ . ن 2 : خوب
دارند پيش مي تازند دلبراني
كه چشمه ي نازند تا
كه آنان كنار تو هستند ، عاشقانت
هميشه مي بازند ... سرخِ سرخ است رنگ امروزت سرخ ، مثل انارِ پاييزي عشق يعني همين كه سرخي را توي رگهاي مرگ مي ريزي ! جاي پاي نفس نفس زدنت روي لب هاي نازكِ تب دار ... مثل سيبي نچيده افتادم بين دست نوازشت اين بار جسم من را ميان آغوشت با محبت فشار مي دادي من كه سارا نبودم اما تو مثل دارا انار مي دادي واژه واژه سقوط مي كردي در عبور از گذشته هايي سخت تو كه اينگونه اشك مي شوي و ... من كه خوابيده ام به روي تخت نبضِ بي جان من كه يخ كرده ... بغضِ تو پشت آه مي ميرد ! دل به دل راه دارد اما حيف ، عشق ، در نيمه راه ميميرد ... خبري تازه آمد از مجلس با پيامك ( به قول معروف "اس" ) طرح بكري كه you never can guess - يا كه
چيزي فراتر از اين حس - : طرح تفكيك
جنسيت داريم " در خيابان و توي دانشگاه توي جاده ، ميانه ي هر راه توي پستوي خانه ها گهگاه پشت هر ... لا اله الا الله ! طرح تفكيك
جنسيت داريم طرح تفكيك را رقم زده ايم بر مفاسد نشانِ غم زديم گرچه از شش جهات نم زده ايم روي اعصابشان قدم زده ايم طرح تفكيك
جنسيت داريم خوب گشتيم توي كاسه ي آش با كمي دقت و يواش يواش گوشه ي كاسه كرده ايم سه جاش نخود و لوبيا و رشته و ماش طرح تفكيك
جنسيت داريم توي دانشكده دو دانشجو پسري هيز و دختري پررو فاصله بينشان بگو يك مو حرف ها مي زدند رو در رو ! طرح تفكيك
جنسيت داريم صبح ديدم درون اوتوبوس دختري كرد پيش بنده جلوس شده انگار شهر بي ناموس ! تا ور افتد اساس اين قاموس ، طرح تفكيك
جنسيت داريم ديده شد در كناره ي جاده يك سگ نر و گربه اي ماده گفتم افراد دسته آماده هر دو را بسته با دو قلاده طرح تفكيك
جنسيت داريم با دو باتوم قد
دسته ي بيل مي كنيم اغتشاش
را تعطيل شده پاشيده جمع
هردمبيل مرگ بر انگليس
و اسراييل ! طرح تفكيك
جنسيت داريم طرحي آورده ام
براي شما فتبارك خدا
بانفسنا از همين لحظه و
همين حالا خواهران اين
طرف ، ذكور آنجا ؛ طرح تفكيك
جنسيت داريم باز بارون ... توي چشمام ، قطره قطره ... چيكه چيكه ، خاطره هاي شكسته مثل حرفام ... تيكه تيكه ... من كه تنها ... من كه خسته ، چشم تو چشم نگاهت ، بغضِ مخفي ... راهِ بسته ! توي گوشم ... توي گوشِت ، حسِ مغرور نگفتن پشتِ چشمِ نقره پوشت ! انتخاب ثانيه ها ، لج ترين حسِ دروني ، من – تو : حجم ِ مونده از " ما " ! تا سياهي ها رسيدن ... مُهر ِ باطل خوردن از عشق ، تا خودِ گريه دويدن ! مثل بارون پشتِ شيشه ... بغضِ سنگين ِ جدايي ، با من و تو ... تا هميشه !!! پ . ن : بچه بودم ، به اشك هاي آسمان مي خنديدم ، ذوق مي كردم وقتي مي باريد ! امروز ، روبرويش مينشينم ، اشك مي ريزم ، شايد او هم دلش گرفت و ... باريد !!!
دلم گرفته از اين روزگار اجباري از ازدحام خبرهاي داغ تكراري از اين همه دو دلي ، شك ، كه : دوست يا دشمن نشانده است مرا پاي هر گرفتاري ؟ هميشه متهم اولم ، تو هم شاكي ! چرا هميشه هميني ؟ چرا طلبكاري؟ بگو كدام گناه نكرده را بايد به اعتراف نشينم كه " كرده ام ، آري ! " ؟ كدام محكمه را ديده اي كه در آنجا به راحتي بتواني دلي بيازاري ؟ - كه با زبان خود اين دوستان روا كردند هزار ضربه ي حد را به روح من جاري ! همين كلاغ صفت كركسان بد پيله شكسته اند دلم را به رسم عياري نگاه كن كه چه تنها شدم در اين ميدان ! ميان تازه رفيقان كوچه بازاري … مرا پناه بده در حريم چشمانت بريده ام ، تو بكن از " دلت " طرفداري ، بگو ، به اعتراف خودت ، با تمام احساست بگو هنوز هماني كه دوستم داري ! … وقتي به رنگ فلسفه ها طرح مي زنند قانون ظالمانه ي تنهايي تو را با منطقي كه " فاصله را محو مي كند " ، بُر مي خوري دوباره ميان نگفته ها در اختلاف باور خود ضرب مي شوي ، رنجيده از روال نسنجيده ي حيات از اتحاد ها كه تو را نقض مي كنند وقتي كه نيست جاي تو بين معادلات ! آشفته مثل طالع نحس ستاره ات ، در عمق چاله هاي فضايي خفهْ شده مي گردي آسمان و زمين را يواشكي در جستجوي تكه غروري كه " له " شده ! زير فشار جاذبه اي كه هبوط آن درس صعود مي دهدت با طناب دار ، تكيه زده به كهنه درختي كه سيب را از دست داده است و هنوزم اميدوار ... درفكر يك تحرك آزاد و بي تَنِش ، دور از نگاه مخملي و بي ثباتِ " كاش " ، رمزي ميان ذهن تو كُد مي شود مدام : " اي كودك فهيم درونم ، دلير باش ! " ... پ . ن 1 : در به كار گرفتن فهم خويش دلير باش ! ( کانت ) پ . ن 2 : خيلي دنبال جمله ي بالايي گشتم تا اصلش رو
پيدا كنم ؛ يادم نمياد
هيچ وقت هديه اي براي روز پدر گرفته باشم . يعني وقت
نكردم كه بخوام بگيرم ! جز اين
چند سالي كه با يه شاخه گل ميام و ... روزتون مبارك
بابا !
چيزي نگفت و راه خودش را كشيد و رفت همچون غبار توي هوايم دويد و رفت حال و هواي خاطره ها را بهانه كرد حتي حضور اشك مرا هم نديد و رفت گل بوسه ها به روي لبم انتظار شد نشكفته ماند ؛ شاخه اي از آن نچيد و رفت از چشم كاسه ، روي زمين ، پشت پاي او نذر دوباره آمدنش خون چكيد و رفت مي خواست با طلوع غزل همصدا شود "من" را به دست جاده سپارد كه "
ما" شود مي خواست رنگ باغ مرا تازه تر كند زرد و سفيد و سبز دلم جا به جا شود وقتي كه لحظه هاي مرا كوك كرد و رفت مي خواست با صداي تپش آشنا شود اما خداي
ساعت قلبم ضعيف بود خوابيده بود تا كه سر صبر پا شود صبرش به سر رسيد ... صدايم ولي نكرد ! آنقدْر خسته بود كه مي خواسته تا شود با بال بسته و هيجاني كپك زده مرغ از قفس پريد كه شايد رها شود ! # رويا تمام شد ، به ته كوچه زل زدم ... چيزي نگفت ، راه خودش را كشيد و رفت ...
به اشتباه تو من تا هميشه محكومم براي گرگ نگاهت هميشه معصومم معادلات گناه تو گنگ و پر مجهول وَ بين اين همه حد ، اين منم كه معلومم " نرو " ، " بيا " ، "
بنِشين " ، " ساكت " ؛ آه
، مي رقصم – به ساز ناخوش تقديرِ تا ابد شومم يكي ست سهم من و تو
– به روي كاغذ ها – ، ولي چرا من از اقشارِ خاصِ محرومم ؟ آهاي جنسِ مخالف ، نماد استقلال ! آهاي ، اي تو كه بي من نچيده هستي و كال ، منم ؛ همان كه « زمين گيرِ » يك نگاهت كرد ، توانِ زوج تو در لحظه هاي راديكال همان قناري محبوسِ باغ آزادي كه مدتي ست
« شما » مي پسندي اش كر و لال ، رقيب ِ متهم ِ دادگاه وجدانت ( !!! ) كه حكم بكرِ تو را مي نوشت در انزال ! من از تبار گناهِ نكرده ام اما ... زبان " عُرف " تويي و زبان " دين
" حتي ! مرا مؤاخذه كن ، هر چقدر مي خواهي ولي جواب بده اين سوال ذهنم را : ميان ايـــــــن همــــه قانون « مرد و مردانه » كجا به سهم خودم مي رساني ام ، آقا ؟!! پ . ن : يك با يك برابر نيست ...
ديگر غبار آينه را " ها " نمي كنم مي ترسم از نگاه تو ، حاشا نمي كنم تنها تر از مني و كمي دل شكسته اي مي خواهي ام كه باشم و من " تا " نمي كنم غمگين كوچكم به هبوطم نگاه كن : گمگشته ام به جاده و پيدا نمي كنم – خود را ، تو را ؛ كه هر دو سرابيم ، مرده ايم ؛ بايد كه اعتراف .... نه اما ، نمي كنم ! درس غرور را تو به من داده اي ، نخواه – رسوا كنم تو را و خودم را ، نمي كنم ! آري ، به انزواي دلم سجده كرده ام حتي تو را كنار خودم " جا " نمي كنم تصوير من ببخش كه محكوم مُردني مي ترسم از نگاه تو ... حاشا نمي كنم ! پ . ن : در
آينه ي ديگران كه مي نگرم احساس خوبي نسبت به خودم ندارم ! نتيجه گيري هميشگي : آينه گر خط
تو ننمود راست / آينه بشكن كه خودت بهتري !
هوا هواي تبسم ، هوا هواي غزل نشسته ام به كنارت ، كنار پاي غزل چه حس خوب و نجيبي ست حس مادري ات چه عشق كرده دلم با شما هماي غزل ! دو دست نرم و لطيفت ميان دستانم نمونه صفحه ي عشق است با هجاي غزل بخند مادر شبهاي زنده تا سحرم كه ديده دوخته جسمم به خنده هاي غزل تو حرف مي زني و من به سحر آهنگت به اوج مي رسم اينبار ، با صداي غزل نگاه مي كني و بي بهانه مي ميرم از اشتياق نگاهت به جاي جاي غزل درون مثنوي چشمهاي زيبايت چه جاي داده خداي تو اي خداي غزل ؟ - كه لال مانده ام و بي سواد مي خواند مرا ميان غرورم به ادعاي غزل ! ببخش ، اين كلمات از تو شرمگين شده اند نمانده فرصت عاشق شدن براي غزل هنوز اول احساس و شوق بود اما رسيده دفتر شعرم به انتهاي غزل پ . ن : امروز يه روز خوبه كه مي تونه خوب تر هم باشه !
در خَم پله هاي دانشگاه از وجود خودم زده شده ام اين مقالات رد شده يعني : يك جوان كپك زده شده ام «
روز پيش اين مقاله را دادم !!! » جلساتي كه از همان بالا مُهر " ممنوع " رويشان مي خورْد حاصل جستجوي دانش بود در مسيري كه خواب را مي بُرد «
رنگ روياي اين شبانه پريد ! » زنگ تعطيلي همايش ها باز پاي تلاش را لرزاند كاش ميشد كه """ يك """ نفر ، اينجا پاي حرفي كه """ خود
""" زده مي ماند ! «
بودجه ، يك دليل تكراري ست !!! » طرح يك مسئله درون كلاس طعم يك ترمْ اضافه را دارد ، ترس اخراج مانعِ شك شد تا از اين راز پرده بردارد ! «
كاش مي شد نديده ها را ديد .... »
بابا سلام ، باز دوباره غروب شد ؛ من منتظر كنار در بسته ي حياط / ت امواج فكري ام به تلاطم رسيده اند ، انگار دير كرده دوباره صداي پات ! كوچه سكوت را به تماشا نشسته است بغضي غريب با نفس ادغام مي شود دلشوره هاي لعنتي از راه مي رسند تكرار فاجعه به من الهام مي شود امشب صداي توست كه مي پيچدم ولي فردا صداي بي كسي ام زار مي زند در لحظه هاي خالي از احساس بودنت اين خاطرات ، روح مرا دار مي زند بوي نياز مي دهد اين اشكهاي من از بس دلم هواي تو را دارد و خيال – از هر طرف نرفته به بن بست مي رسد * در كوچه هاي وحشتِ تنهايي و محال امشب بيا به صحنه ي ادراك خواب من قدري نوازش پدري را ضميمه كن بابا دلم گرفته ... ولي ... دوست
دارمت ! آري ، بيا و فاصله ها را دو نيمه كن ! _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ * از هر طرف نرفته به بن بست مي رسيم نفرين به
روزگار من و روزگار تو ( محمد
علي بهمني ) امشب
جايت خالي تر هم مي شود !!!
بهار دختر شيرين زبان و خوش رويي ست پدربزرگْ زمستان چه دوستش دارد ! هميشه وقت خداحافظي گل بوسه به گونه هاي لطيف بهار مي كارد خريده باز برايش لباس و كفش جديد لباسِ سبزِ پر از طرح هاي رنگارنگ دو كفش قرمز پروانه اي كه با هر گام ميان چشمك آهسته مي زند آهنگ پدر بزرگ زمستان ، اواخر هر سال هزار قصه براي بهار مي ريسد بهار را كه پر از تازگي ست ، مي بيند ، - و حجمِ شوقِ درونٍ نگاه مي خيسد - دوباره ثانيه هاي عجول مي گويند كه وقت تلخ جدايي رسيده است و ... باز بهار كوچك او مي رود بزرگ شود ميان خاطره هايي كه مي شود آغاز ... وقتي صداي پاي تو را باد در گوش شهر زمزمه مي كرد ، حسّي " نجيب زاده " تر از بغض پشت نگاه خسته ي يك مرد ، بر زخم سالخورده
ي من تاخت ! مردي كه عشق را به تماشا تا كوچه هاي حوصله مي بُرد، غافل از انقلاب نگاهت با حلقه اي نشانه ي يك بُرد ، از من الهه
اي ديگر * ساخت ! من : نيمه اي بدون تعلق ، آغوش باز و ملتهبش را در جنبشي غريب شكستم ؛ ديدم كه در ميانه ي فردا مردي به اعتماد
تف انداخت ! در جسم يك سراب نشستي ، راهي نمانده تا ته بن بست ؛ دل ، اين فريب خورده ي تكرار اين بار از نبود تو نشكست ! او برد در
تساويِ اين باخت ...
* كلمه ي مورد نظر يافت نشد ! باران كه مي بارد هواي شرجي تو پر مي كند حجم غروب لحظه ها را يك لحظه خالي مي شوم از وحشت صبح مي بارمت آرام در دستان فردا آرامشي از جنس لب هاي تو باقيست سرد است طعم گونه هاي باد خورده ... مي بويمت ، بوي نم خاكي احساس پيچيده در اين اضطرابِ زردِ مرده سرخ است رد نازك لبخندهايت مثل شبي كه تا سحر ماتم گرفته در رعد و برقت مي شود فرياد را ديد آرام تر ؛ چشمم به بغضت غم گرفته! جان مي دهد نبضم ميان حرف هايت يك ماهي لب تشنه ام در زير باران چشمم به لب هاي تو له له مي زند باز ( امشب مرا در حوض چشمانت بميران !) تار موهاي پريشانم از نفس افتادند ؛ تجربه شان ثابت كرد بالاتر از سياهي هم رنگ هست ...
سنگيني نگاه تو را هيچ كس نداشت هم سنگ آن كلام تو ، "گل" خار و خس نداشت يك روز تلخ بودي و روزي عبوس و تُرش شيرين كه هيچ ، طعم حضورت " ملس " نداشت ! بي تو تمام خاطره ها را ورق زدم رنگش شباهتي به هواي هوس نداشت خاموش بودم از خفقاني بدون مرز بغضي ادامه دار كه معناي بس نداشت ! تو راه ناتمام خدا بودي و ، دلم - از دست حيله هاي تو راهي به پس نداشت آرام مي شمرد همه طعنه هات را حتي به فكر هم ضربان عبث نداشت يك باره قهوه هاي نگاهت عسل نوشت يك لحظه ، لحظه هاي تو حجم قفس نداشت يك دفعه عشق از دل تنگت غزل سرود يك شعر نارسيده كه آهنگ گس نداشت شعري كه واژه هاش سكوت شبانه بود شاعر : غريبه اي كه ديگر نفس نداشت من بودم و تو بودي و يك حس بي دليل (!) شيريني نگاه تو را هيچ كس نداشت ...
زندگي : چند مهره ي چوبي ، چند كاغذ به صورت يك كارت ، من و تو تاس صفحه ي تقدير ، عاشقي : شرط بسته در يك چارت ! زندگي تخته نرد عشق تو بود ؛ انتها : "ما" هميشه بازنده يك مساوي كه روي آن يك خط – طعنه زد بر سلام هر خنده در قمار دلت كه بُردم من ، لعل لبهاي تو نصيبم شد جر زدي باز آخر بازي ... سهم من شادي رقيبم شد مهره هايم كه سوخت
، چشمانت – نيشتر را به تاول دل زد دستهايت به روي لبهايم تا ابد مُهرِ ننگِ باطل زد ... بازي از سر ، دوباره روز از نو : شرط بندي به روي زندگي ام ! باز من اولم ؟! چرا آخر ؟ راه اثبات پَستِ بندگي ام ! حكمْ دل ! ... نه ! ... دوباره تك به سَرَس - آس پيك م هنوز پا بر جاست - تو بخندي براي من كافيست ؛ سوختن در كنار " تو " زيباست ...
بوي سيگار مي دهد ذهنم بوي نوستالژياي تكراري بوي وقتي كه با كمي احساس توي قلبم نگاه مي كاري جاده اي مي كشد به آغوشت تا به كابوس خواب و بيداري خاطرات من و تو و تقدير حس اينكه تو دوستم داري ... چه سرابي نشسته در چشمت ابر هستي ولي نمي باري غرق راز نگفته ات شده ام ساز ناكوك ميزني
، آري خط به خط جاده ي تو را بلدم - رد جايي كه پاي بگذاري - اين دو راهيِ بين احساست ، جاي ما نيست ، (جاي دلداري) مُردم از لحظه هاي پر ترديد كاش مي شد كه پرده برداري ! كاش مي شد عزيــــــــز تر بشوم بين اين اشتراك اجباري ... تنهاتر از آنم كه شايد مي شناسي - يك خاطره با رنگ سردِ آس و پاسي - مي كاومت بين نفس هايي نهفته در جستجوي يك نگاه اختصاصي مي كاومت اما نشاني نيست از تو در حاشيه هاي شب برفي ِ لبخند مي لرزم از احساس پوچ ِ ساده بودن حسي تجاوزگر به من تا آخرين بند ! رد قدم هاي كسي كه آشنا بود بر جاده ي بين من و تو مانده باقي دلواپسم ، دلواپس ديروزهايم - تنهاي تنها بوده ام اي هم اتاقي ؟!! پاييز سهم كوچكي از فصل ها نيست ، سردم ولي حرفي بزن آتش بگيرم ديوار حاشا مي رسد تا اوج ترديد آري ، بكوبانم كه اينگونه نَميرم ... وارونه شده هواي عاشق شدنم آلوده ترين به عشق پاك تو منم دستور رسيده : " شهر دل تعطيل است " من گردن هر كه گفته را مي شكنم !!!
دست در
دست بالا رفت ؛ ايمان ، به اوج
رسيد .... ** غدير مبارك ** قسم به عاشقانه ها كه دير شد ، نيامدي جهان به پاي اين عطش كوير شد ، نيامدي به انقلاب چشم تو طلايه دار گشتم و ... ميان فتنه ها دلم اسير شد ، نيامدي !!!
خسته ام باباي خونه ديگه نيس جاي بهونه مي ريزه اشكاي سردم روي گونه ، دونه دونه !
دل مصيبت ديده انگار داره مرثيه مي خونه هيشكي قدر خنده هاي زوركي ش رو نيس بدونه پير شده ياس وجودش مرده رو جسمش جوونه چيكه چيكه خون نِشسته روي پلكاي شبونه رنگ دنيا اضطرابه زندگي نامهربونه بسه بازي ، خسته ام من خسته ام باباي خونه ...
بهر راننده شدن
در زندگي رفته بودم مركز
رانندگي تا كه آموزش
ببينم زوركي مثل ناپلئون
بگيرم مدركي چشمتان اما
نبيند روز بد چون در آنجا
يافتم پنجاه سد! تا كه درس و
بحثمان آغاز شد چشم من از شش
جهاتش باز شد يك كتابي بود ، قطرش
اين هوا ! فونت آن در حد هشتِ
تاهما از خطوط معوج و
بي ريخت پُر شكلهايش فانتزي
، اما يقر ابتدا استاد
فرمود اينچنين : " نامتان باشد
هنرجو بعد از اين گر نباشي كودن و
خنگ و خرفت مي توان يك ماهه
مدرك را گرفت بايد اول اين
كمر را سفت بست چون قوانين را
نمي بايد شكست ، اين يكي دست چپ
و آن دست راست ، حق هميشه با همه
مأمور هاست ، هيچ مي داني كه اين
اخطار چيست ؟ چشمك زيبا و
معنادار چيست ؟ اينكه راه ما
كنون در دست تو ، تا چراغت زرد شد
ديگر نرو ... هست قانون جسم و
جان آن تويي اي هنرجو ، قاضي
وجدان تويي گر ز دستورات
سرپيچي كني مثل اينكه دين
خود قيچي كني ! دوره هاي درس
وقتي سر رسيد ، چندتايي امتحان
هم مي دهيد : امتحان فني و
آموزشي امتحان سرمربي (
ريزشي ) امتحان تستي و
تشريحي و تست آيين نامه ي
اصلي دو آزمون افسران
محترم در تقاطع ها و
در هر پيچ و خم كسب نمره در همه
الزامي است رد شدن در آن
نشان خامي است دوره هاي ديگري
هم مي رويد تا هنرمندي
تواناتر شويد پس دوباره ثبت
نام و عكس و پول هي برو برگرد تا
گردي قبول ... " همچنان مي گفت و
هي تكرار كرد گوشمان را خسته
از گفتار كرد گفتمش : استاد ،
عرضي داشتم ! بنده تا امروز
مي پنداشتم – درس هاتان جمله
سهل و سادگي ست كِي درون من
چنين آمادگي ست ؟! ليك اكنون هفت
خان را ديده ام سخت بر احوال
خود گرييده ام حرف خود را مي
زنم در يك كلام آي ، اِي اِندِ
هنر ، اي با مرام از هنرجويي
پشيمان گشته ام حال كه بي دين و
ايمان گشته ام – نمره ي صفر مرا
ممتد كنيد ، مرحمت فرموده ما
را رد كنيد ! زندگي يك پلي بك * ساده ست روي نوستالژياي آغوشت طعم تلخ سقوط تدريجي ، طرح فانوس چشم خاموشت ! " يك سقوط نچيده ي نارس " از بلنداي چشم مي افتم من تنهاي خسته ي بي كس ! با نگاهي به پشت بي ميلي ... من سراب تو نيستم برگرد ، نقش مجنون قصه ام : " ليلي " ! اين پلان آخرين پلان من است كات اما نمي دهد قلبم ... - مي شود باز بر دلت دل بست ؟!! يك ترك روي شيشه افتاده نور و تصوير مي رود با تو لانگ شاتي*** گرفته و ساده ... *play back
خورشيد نماينده ي چشمان شماست آقا ، دل ما گداي احسان شماست گفتند كه دستگير عالم هستيد ، اين دست گره خورده به دامان شماست ... پ . ن : مگر نميشود وسط هفته بي هيچ مناسبتي دلتنگتان شد ؟! ميشود ، براي آنكه محتاجتان است ...
عكس او در دستم ، خيره بر چشمانش در دلم مي گويم : "هيچ كس جاي تو را ... " {مي چكد اشك به روي گونه ، قطره قطره ،
نم نم ، بغض هم مي
تركد } "با تو ام ، با تو پدر ، من ... تو
را مي خواهم ... ! " پ . ن : دل نوشته يا هر چيز ديگه اي ، فقط براي اينكه بگم دلتنگتم !
تا اين سكوت سهم دلم هست بگذرم ،
با اينكه در مقام انا الحق نشسته ام
من عشق مي كنم كه به تب مي رساني ام
تو با نگاه بسته مرا مات مي كني
بايد كه حرف هاي دلم را هرس كنم
باور نمي كنم كه مرا بغض كرده اي ،
رفتن بهانه اي ست براي شنيدنت
از حس راه رفتن ِ با هم گذشته ام
اين بيت ها عبور مرا سخت مي كنند !
" بعد از
اين رو به هركجا آريم
صبح و شب چون
عقاب بيداريم
هركجا پونه هست
ما ماريم
چه كسي گفته
است بي كاريم ؟
از چنين صحنه
ها چه بي زاريم !
اتوبوس زنانه
ميذاريم
گرچه ما باطنن
بي آزاريم ،
توي
چشمانشان چنان خاريم
زود
باشيد چون گرفتاريم

تو : كه دستات مال من نيست ،
موجِ تكرار ِ نفس ها ...
دوستت ( دارم – ندارم ) ...
رنگِ جوهر روي كاغذ ،
فاصله ها تازه ميشن ،




پ . ن : دروغ چرا ؟ دلتنگم ! خيلي ...
#


دو ساله مي شويــــــــــــــــــــــــــم !


صحنه ها رنگ تازه اي دارند
تا ته جاده مي روي ، بي من !
مي چكم باز روي دستانت
#
در كلوز آپ ** روي خوشبختي
** Close-up
*** Long shot


| Design By : Pars Skin |
