تبليغاتX
دنياي زيباي من

دنياي زيباي من



آن شب تمام شهر به يك كوچه مي رسيد

يك كوچه با پلاك "به بن بست آمديد ."

 

پيچيده بود حس عجيبي درونِ من

بغضي دوباره اشك شد و قطره اي چكيد

 

گم گشته در خيال ، به دنبال يك جواب

پاسخ به آن سوال ، مرا تا تو مي كشيد :

 

"آخر چرا ؟ بگو به چه جرمي ؟" ، سكوت مُرد--

دريك صدا شبيه نَفَس ، سرفه اي پليد !

 

كِز كرده بود باز كنارِ خرابه ها

آن پيرمرد ،آه ، همان روحِ مو سپيد !

 

مثل هميشه لوله ي كاغذ كنارِ لب

از عمق خستگيِّ تَنَش دود مي دميد

 

گفتم :"سلام " ، او ولي اعتنا نكرد

گفتم :"شما مسافرِ من را نديده ايد ؟!!"

 

- يك پُك بزن ، بيا !

                        وَ نگاهِ غريبِ من !

" آقا چرا جواب سوالم نمي دهيد ؟!!"

 

پرسيد :"عاشقي ؟!!" ، جوابي ندادََمَش ...

لرزيد مثل بيد ، وَ رنگ از رُخَش پريد !

 

فرياد زد :"برو ... برو ، پيش من نمان "

رفتم ، ولي خيال تو در خاطرم دويد ...

 

امروز ، من به كنج خرابه ، تو نيستي ! ؛

دودي غليظ بين نفس هاي من خزيد ...............

 

 


+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت17:37توسط ... | |



شبيه قصه اي شدي كه از سكوت مي چكد
و يا شراره اي كه از لبِ قنوت مي چكد

شبيه يك غزل شدي ، شبيه عاشقانه ها
همان غرورِ مبهمي كه از فلوت مي چكد

چقدر حس ديشبت براي من عجيب بود
هنوز از كلامِ تو صداي سوت مي چكد

نگاه كن گذشته را ، من و تو و كويرِغم
و اين طلاقِ خاطره كه از ثبوت مي چكد

براي من طلوع تو به معني غروب شد
به اشكِ غربتي كه از درختِ توت مي چكد

فريب چشمِ خيسِ تو به قلب من اثر نكرد
مثال قطره اي كه در كوير لوت مي چكد




پ .ن :

هر شعري تا حدي نمايشي (دراماتيك) است.

يعني بيشتر سخن يك شخصيت ساختگي است تا خود شاعر.

(كتاب "درباره ي شعر" ، نوشته ي لارنس پرين)


+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت10:27توسط ... | |

 

 

گاهي نگاه ها همه زنجير مي شوند

يا اينكه خوابها همه تقدير مي شوند

ديشب به فكر بودم و در خواب ديدمت

امروز را ببين كه چه تعبير مي شوند ! ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت16:5توسط ... | |

 

خواب در چشمم نيست ،

ز شوق ديدنت ديگر قرارم نيست !

شب سرديست و گويي بهار ِدل خزان كرده

و صبح تازه ي فردا

شروعي نو براي من .

در آغوش صفاي تو !

 دلم را از لباس كهنه ي عزلت جدا كرده!

#

 

فردا ،

چشم بر چشمت،

سرخوش از بوي تنت ،

بوسه باران مي كنم دستان گرمت را .

 

پيش از اين در خواب بودم انگار،

كه تورا ،

عطر گيسوي تو را ،

و محبت ها را ،

همه ناديده گرفتم ، مادر !

 

دوري ات فهماندم

كه تو را مي خواهم ....

 

#

 

هان ، اي ساعت طمّاع و لجوج ، در چه فكري اينبار‌؟!

 

ثانيه ها برويد ،

ثانيه بدويد ،

بگذاريد كه فردا آيد .

مادرم در راه است ...

 


پ.ن : دير شد مي دانم . طبعم دير جواب داد!

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت16:32توسط ... | |

امروز ستاره ها چه خندان شده اند ،

بنگر كه درآسمان نمايان شده اند

برخيز ببين جهان به ما مي خندد

جمله غم و غصه ها پريشان شده اند !

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت11:44توسط ... | |

 

باز بازي تكرار مي شود ؛

قلم و سكوتِ سنگينِ انگشتانِ من !

رسوخ نابجاي كلمات تا انتهاي ذهن ،

و ناتواني نهان خانه ي دل در افشاي رازي نگفته .

چرخ دنده هايي كه به روغن كاري خدا نياز دارند ،

و بغضي كه رويِ ديوار كرج را كم كرده از سد بودن !

 

با همه ي تلخي اش ، اين لحظات را دوست دارم ؛

آن دوردست ها ، انگار ستاره اي سو سو مي زند !

 

 

...

پ .ن : Don't take it serious  , just like always!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت16:24توسط ... | |

 

آدم خسته ديده اي ؟

نه؟!!

خب ، چشمانت را باز كن و ببين !

نمي خواهي ، در آينه نگاه كن ؛

نخواستي ، نگاهي به بغل دستي ات انداز !

فرقي ندارد ،

هر كداممان به گونه اي خسته ايم !

از چه ؟

هيچ كدام نمي دانيم !

 

 

جالبيم ها ، نه ؟!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت8:31توسط ... | |

 

رمضان هم آمد .

چشمهامان بسته ،

گوشهامان بسته ،

زبان در دهان زنجير ،

دست ها از خطا در امان،

وجدان ها بيدار ،

فكر آزادتر ،

دل به خدا نزديكتر .

.

.

.

براستي كه چه زيباست !!!

اي كاش همه ي ماه ها رمضان بود .

ما تنها در رمضان سعي مي كنيم به ياد بياوريم كه خدايي هم هست .

رمضان سندي بر مسلماني ماست !

 

 * حلول زيباترين هلال مبارك *

 

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت17:32توسط ... | |

 

به هر بهانه يكنواختي زندگي را ورق مي زنم ،

گرماي محبت خورشيد را در ظهر تابستان به جان مي خرم ،

قدم زنان در كوچه هاي شهر روان ميشوم ، ...

و آنجا كه كولري آبي تمام بغضش را در قطره اي جمع كرده ،

بر فرق سرم مي كوباند ،

من كيف مي كنم !

و مي گويم "كاش اينقدر مهربان نبودي خورشيد خانم !"

 

ادامه مي دهم ،

قدم هاي سريعم نشانم ميدهند كه وقت ، وقت فرار است ،

كه مغزم در دهانم آب شد از حرارت !

كه اينجا كوير است ؛ خشك و سوزان ،

كه اينجا حتي سايه ها هم بي رحم اند !

 

تندتر مي روم ،

درفكرم !

راه طي مي شود و من همچنان مي انديشم –

به تلخ و شيرين هاي زندگي ام !!!

به نبودن ها و بودن ها ،

به ايستادن ها و جاري شدن ها .

 

در كه باز مي شود ،

در آغوشم كه مي آيي ،

آرام مي شوم !

و سكوت قلبم گُم مي شود –

در معصوميت چشمانِ تو !

 

تو ، با آن غش خنده هاي زيباي كودكانه ..............

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت13:46توسط ... | |

 

از شنبه به روي خود تلنبار شديم

تا آخر پنجشنبه تكرار شديم

خِيرِ سرمان منتظر آقاييم

جمعه شد و لنگ ظهر بيدار شديم....

 

 

مي ترسم براي فرجتان دعا كنم .

ترسم كه بياييد و ارض زمين كربلا شود و من همچون كوفيان در مقابلتان.

ترسم كه عهد خوانم و با ندبه اشك ريزم و روز موعود بزدلانه عهد بشكنم.

آقا جان ،

فرياد العجل سر نميدهم ، فقط در دلم زمزمه مي كنم :

" تو را به جان خودت زودتر بيا ... "

 

 


 

پ. ن : در كوي نيك نامان ما را گذر ندادند / گرتو نمي پسندي تغيير ده قضا را .

پ. ن 2 : كاش باشم و ببينمش . در جمع دوستان و نه عدوان .

پ. ن 3 : عرض معذرت از شاعري كه نمي شناسمش .

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت10:29توسط ... | |

 

دل حرف حساب نمي شناسد ،

اين و آن نمي شناسد ،

صلاح و مصلحت نمي شناسد ،

وقت و بي وقت نمي شناسد ؛

ابري كه شد ، دوست دارد ببارد !

مهم نيست كجا ؛

آسمانش كه تكه تكه شد ، فرياد زنان مي بارد !

...

دل است ديگر ، نازك است ، مي شكند ، بي جهت سرزنشش نكنيد !

 

 


 

پ. ن : دلْ جان تحمل كن ، هر كويري فهمِ نوشيدن قطرات نابت را ندارد .

پ. ن 2 : يك تخته سنگ بالاي كوهي بلند ، چند ساعت تنهايي ، كمي آرامش ، لحظه اي خدا .

انتظار زيادي است ؟!!

پ. ن 3 : لطفاً اينبار نصيحت ممنوع !

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت9:13توسط ... | |

گويند در روزگاراني نه چندان دور،  مردي بود به ظاهر خداشناس . در روزي سرد و مه آلود در حال كوهنوردي بود كه پايش لغزيد و از كوهي مرتفع به پايين پرت شد.

خدا با او يار بود و طنابي بر دستانش گره خورد و از كوه آويزان شد .

آنجا كه ديگر هيچكس فرياد رس نبود با عجز و ناله پروردگارش را صدا كرد.

ندايي آمد ،

صداي آسماني فرمود :"كيست كه فرياد رس و دستگير بي پناهان است ؟"

جواب داد :"خدا "

- كيست كه به ياري اش اميد تواني داشت ؟

- معلوم است ، پروردگار جهانيان ، خداوند يكتا .

- كيست كه توانا بر هر كاري است ؟

- خدا ، خدا ، خدا ، خدا .

- و آيا تو به خداوند توانا معتقد هستي ؟!!

- كاملا !

- پس ريسمان را به دستور پروردگارت رها كن ؛ اگر به توانايي و دستگيري او ايمان داري!

مرد نپذيرفت . گفت اين تنها چيزي است كه مرا هرچند معلق ، اما نگه داشته ؛ آن را رها نخواهم كرد و خويش را به مرگ نخواهم افكند .

صدا خاموش گشت و تيرگي غالب شد .

فرداي آن روز گروهي مرد را معلق يافتند در حالي كه در 20 سانتي متري زمين بود .

او در چند سانتي متري زمين به علت سرما زدگي ، مرده بود !!!!!




پ . ن : نصيحتي بود از جانب يك دوست ،

درس اخلاق به سبْكِ حكايتي به ياد ماندني !

پ. ن 2 : خدايا اگر من يه وقتي طناب رو ول نكردم خودت پرتم كن پايين !

پ . ن 3 : بنده خدا تو چه حالت سختي مرده ، نه ؟!!



+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت8:37توسط ... | |

 

خدايا ،

به جان خودَت سيراب شدم ،

بس است ؛

آرامش زندگي را باز گردان .

 

من .... هيجان .... نمي خواهم !

 

 


 

پ . ن : امروز ، حرف هاي برادر به فكرم فرو بُرد .

راست گفته اند ؛ حكمتت بي رحمت نيست !

 

پ. ن 2 : نمي شود درس ها را كمي لطيف تر بياموزيمان ؟!!

امتحاناتت عجيب سخت است !!!

 

پ . ن 3 : تلخي اين روزها با هيچ عسلي شيرين نمي شود .

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت6:23توسط ... | |

شيطنت خونم بالازده ،

طفل درونم بيش فعال شده ،

يك جرقه كافي است تا درياي آتش بسوزانم !

كمي هيجان نياز دارم ، در بساط شما هست ؟!!!



پ . ن : ياد بازي هاي كودكانه مان بخير ؛

آخر چه كيفي دارد اين بازي هاي بكُش بكُشِ كامپيوتري؟!!


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت8:19توسط ... | |

از نوشتن براي تو منع شده ام ؛

گفتند غمگين مي شوند .

زين پس حرف دل را از چشمهايم بخوان ،

مهربان باباي من .

"روزت مبارك"


+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت9:12توسط ... | |

چرا هميشه حق با ماست ؟!

چرا هميشه ما درست ميگيم ؟!

چرا همه بايد با ما موافق باشند ؟!

چرا همواره احتمال خطاي ما درصدي منفي است ؟!

چرا هيچ وقت در مورد اين قوانين دچار ترديد نميشيم ؟!

چرا در مقابل هر اعتراضي هزارتا دليل و مدرك غير منطقي مياريم كه ثابت كنيم واقعاً حق با ماست ؟!

چرا اينقدر سخته كه بگيم :"من اشتباه كردم ، حق با شماست" ؟!

جداً چرا ؟!!




 

پ . ن : خجالت كشيدم وقتي دوستم در جوابم گفت :‌ " حق با تو ، شر بخوابه ".

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت15:41توسط ... | |

 

سكوت حس غريبي است

آنگاه كه لبريزي از گفتن و خالي از كلمه !

 

و قلم بغض سنگينش را چه بي رحمانه به  انگشتان ظريفت تحميل مي كند !

 

كاش ميشد ناگفتني ها را نقاشي كرد ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت11:33توسط ... | |

 

كاش به جاي اين همه دوست ، يك دشمن داشتم ؛

شايد او مي گفت كه :

چرا حاصل ضرب " دو " در " دو ِ" من هميشه " سه " مي شود !!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت22:33توسط ... | |

پدر نگاه كن ؛

هفت را با تمام وجودم ياد گرفتم !

هفت سالِ تكراري ،

هفت سال دلتنگي ،

هفت سال قاب عكست را ديدن ،

هفت سال سنگ مزارت را بوسيدن ،

هفت سال در حسرت گرماي آغوشت بودن ،

هفت سال بي عطر تو !

.

.

.

هفت سال گذشت .

بابا ببين ، من هفت سال بزرگتر شده ام !

حالا كمي بخند ؛

دلم لك زده براي خنده هايت!

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت8:43توسط ... | |


بس است ديگر ،


بزرگ شده اي
ياد بگير !

اصلا خيال كن آمده اي تا تنها باشي .

تو!
تو پيغامِ پاييزي به گوشِ باغِ هميشه بهار .

و صدايِ خشكِ له شدنِ سرما در عبورِ لحظه هاي گرمِ تابستان ؛

تو ، مُهرِ دلتنگي بر لبهايِ سرخ و هميشه خندان ؛

تو ، جاده اي سرد و تاريك رو به سوي گورستان ؛

و ياد آورِ غمگين ترين سرودِ باران ؛

تو ، رنگِ دلگيرِ فراموشيِ زيباترين داستان ؛

تو ....

سكوت كن

سكوت كن !
آرامش زمين را نگير،
گاهي سكوت نيز شنيدني است !



پ. ن : با لطف برادر تصحيح شد .

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت19:23توسط ... | |

 

چشم هايي نگران ،

خسته و پژمرده ،

خيره به دستان پدر ؛

 

سال نو نزديك است  !!!!!

 

#

 

سبزه و تنگ بلور و ماهي ،

هفت سين ، آينه ، قرآن ، تخم مرغ ِِ رنگي ،

بوي عيدي ، فال حافظ ، ظرف ميوه ، عطر ِِ خوش ،

رنگ زيباي لباسم ، كيف و كفشم ، روز ِخوش !

 

سال نو نزديك است !!!!! ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت17:8توسط ... | |

 

وقتي به كامپيوترم نگاه كردم ، گفتم كاش زندگي هم مثل يه كامپيوتر بود ؛

 

كاش يه دكمه ي reset  داشت  تا هر وقت به بن بست خوردي بتوني از اول شروع كني ،

كاش يه دكمه ي delete داشت تا هرچي خاطره ي بد هست رو پاك كني ،

كاش مي شد  ctrl + z گرفت و تا هرجا كه مي خواي برگردي عقب ،

كاش مي شد هر وقت تو زندگي سر دو راهي موندي ، فوراً از help استفاده كني ،

كاش مي شد هرچي خوبي هست رو تو جاي جاي زندگي copy  كني ،

كاش مي شد شادي و غصه ها رو با بقيه share  كني ،

كاش مي شد همه ي بغض و كينه ها رو shift + delete كني ،

كاش هر كاري رو كه مي خواستي بكني اول يه preview بهت نشون بده تا مطمئن بشي كه داري تصميم درستي مي گيري ،

كاش هروقت مي خواستي يه عمل مهمي رو انجام بدي ازت سؤال مي كرد are you sure? تا درست روش فكر كني ،

كاش مي شد تيره و روشن بودن زندگي رو خودت تعيين كني ،

كاش از تو properties زندگي مي تونستي ويژگي هاي زندگيت رو ببيني و هرچي رو كه دوست نداشتي عوض كني ،

كاش مي شد هرچقدر از زندگي رو كه خودت مي خواي ببيني ،

كاش يه دكمه ي stand by داشت تا هر وقت خسته مي شدي، يه كم بتوني دور از هياهو استراحت كني ،

كاش ...

كاش يه دكمه ي turn off  داشت تا هروقت كه دلت خواست از همه چيز خداحافظي كني ....!!!

چي ميشد اگر زندگي اينجوري بود ؟!!

اصلا چي ميشه اگر واسه زندگي يه OS تعريف كنيم ؟!!

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت15:2توسط ... | |



كودكي به گريه افتاد .

غنچه اي پرپر شد ،

ابري باريد ،

چشمي تر شد !

و تو آرام از كنار همه شان گذشتي .

#

بيچاره طفل دلم !

دوباره متهم شد به نامردي !

رسم مردانگي نبود كه بي گناه رانده شود ؛

اما ....

تا بوده همين بوده و هست و خواهد بود ،

تا دنيا هست و دنياييان هستند !

#

قاصدك آمد ،

در زد ،

به انتظار ايستاد ،

زير باران خيسيد و پژمرد ،

اما جوابي نشنيد .

ميزبان در خانه بود اما ...

قاصدك جوابي نشنيد !

با خط خونينش بر در نوشت :

" براي چندمين بار آمدم ، نبودي ."

ديگر توان رفتن نداشت .

قاصدك ....

زير باران مُرد !

#

گناهي نداشتم ، درد او سنگين بود .

شانه هايم طاقت نياوردند و قلبش شكست .

از آن پس مرا ناديده گرفت ،

رفت و مرا تنها گذاشت !

و من ...

آن تكه هاي خونين را هر روز نگاه مي كنم ،

و مي گويم :

"تقصير از من نبود ، باور كن ..."

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت9:22توسط ... | |

 


همش از يه عروسك شروع شد . 

يه عروسك با لباسهاي قرمز كه توي يه رختخواب آبي مخملي خوابيده بود.

دنياي خاطره ها رو ميگم .خاطراتي از جنس كودكي ...

كوچيك بودم ، ولي عاشق عروسك قصه ها !

همون كه مامان از بازار خريده بود ،

همون كه از همه ي عروسكها قشنگ تر بود ،

همون كه همش باهام بازي مي كرد ،

همون ديگه ...

كم كم عروسكم يه خرگوش سفيد بازيگوش شد . يه خرگوش كه با يه بچه موش دوست بود ...

يادش بخير ، چه دنياي قشنگي بود !

گذشت و گذشت ....

تا روزي كه بوي ماه مهر برام معناي جديدي پيدا كرد .

دوران به اصطلاح شيرين مدرسه ...

بزرگ شدم و بزرگتر .

تنها عنصر غير قابل كنترل زندگيم گذشت زمان بود !

ثانيه ها پشت سر هم رد ميشدند .

يه روز چشمام رو باز كردم ديدم جلوي در دانشگاه وايسادم !

وااااااااي ...

من كي اين همه بزرگ شدم ؟!!

برگشتم و پشت سرم رو نگاه كردم .

گذشته ها گذشته بود و از اون همه سال يه دنيا خاطره ي خوب جا مونده بود .

يه دنيا خاطره كه همش به يه چيز ختم ميشد :

يه عروسك با لباسهاي قرمز كه تو يه رختخواب آبي مخملي خوابيده بود...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت13:35توسط ... | |